فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

799

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

؛ « فراشٌ مَدْروسٌ » : بستر پهن شده و پا خورده ؛ « طريق مدروسٌ » : راه پر رفت و آمد كه ناهموار شده باشد . المَدَرِيّ - روستائى . المَدْرِيّة - ج مَدَار و مَدَارَى [ دري ] : شاخ و يا شانه و يا ميله اى كه با آن زنان موى سر را صاف كنند . المِدَسّ - [ دسّ ] ( طب ) : ابزارى كه پزشك جراح ميزان گودى زخم را مىسنجد . المَدْسُوس - [ دسّ ] : چيزى را كه زير خاك و مانند آن پنهان كرده باشند . المُدَّعى - [ دعو ] عليه : خواندهء دعوى ( مدّعى عليه ) . المَدْعَاة - [ دعو ] : علت و سبب ، دعوت به ميهمانى . المِدْعَاس - ج مَدَاعِيس [ دعس ] : راه پر رفت و آمد ، نيزه كه با آن ضربه زنند . المُدَعْبَل - [ دعبل ] : گِرد . المَدْعَة - [ مدع ] : نارگيل تو خالى كه با آن آب نوشند . المَدْعَس - [ دعس ] : جاى زخم نيزه . المِدْعَس - ج مَدَاعِس [ دعس ] : نيزه كه با آن ستيز كنند ، راهى كه پر رفت و آمد است ، زنندهء نيزه . المِدْعَك - [ دعك ] : دشمن سرسخت . المُدَّعِم - [ دعم ] : پناهگاه . المَدْعُوّ - [ دعو ] : شخص دعوت شده . المَدْعُوس - [ دعس ] : خوار و ذليل . المَدْعُوك - [ دعك ] : مفع ، ؛ « ثوبٌ مدعوكٌ » جامه كهنه و فرسوده اين تعبير در زبان متداول رايج است . المُدَّعِي - [ دعو ] : خواهان دعوى ( مُدّعِي ) ؛ « المُدَّعِي العام » : دادستان كل . المَدْغَل - ج مَدَاغِل [ دغل ] : درون دشت و دره . المَدْفَأة - [ دفأ ] : گلخانه شيشه اى براى پرورش گياهان مناطق گرمسيرى كه تاب سرما را ندارند ؛ « ارضٌ مَدْفَأة » : سرزمين گرم . المِدْفَأة - [ دفأ ] : بخارى ، وسيلهء گرم كردن خانه ( شوفاژ ) . المَدْفَع - ج مَدَافِع [ دفع ] : مجراى آب . المِدْفَع - [ دفع ] : دستگاه پرتاب كننده ، - ج مَدَافِع : توپ و يا جنگ ابزار ، - و در اصطلاح نظامى به معناى ابزارى است كه با آن بمب مىاندازند ؛ « الْمِدْفَعُ الرَّشَّاش » : خمپاره انداز خود كار كه پى در پى بهدف مىزند ؛ « مِدْفَعُ الْهَاوَنِ » توپ انداز دفاعي كه معمولا از پشت سنگر بهدف مىزند ؛ « المِدْفَعُ المُضَادّ للطَّائرات » : توپهاى ضد هوائى كه هواپيماها را با آن هدف گيرى كنند ؛ « المِدْفَعُ القاذف الصَّوارِيخ » : دستگاه پرتاب موشك ؛ « المِدْفَعُ الذرّي » : دستگاهى است كه با نيروى برق بمب اتمى را به هدف مىزند ؛ « مدافِعُ بَعيدَةُ المرمى » : توپخانه دور برد كه هدفهاى دور را مىزند . المِدْفَعِيّ - [ دفع ] : منسوب به ( المِدْفع ) است ، نظامى وابسته به ارتش زرهى و توپخانه ، سرباز متخصص در توپخانه . المِدْفَعِيَّة - [ دفع ] ( اع ) : مجموعه اى از توپ افزار كه در يك منطقه وجود دارد مانند توپخانه زمينى ، و توپخانه كوهستانى ، توپخانه ساحلى . المُدَفَّف - [ دفّ ] من الثياب : جامه اى كه در نقش و نگار آن دانه‌هاى درشت باشد . المَدْفِن - [ دفن ] : جاى و محل دفن . المَدْفُوعات - [ دفع ] : پولهاى پرداخت شده . المَدْفوُنَة - [ دفن ] ( ط ) : نوعى غذاست كه از باقلا و برنج آماده مىشود . المِدَقَّة - [ دقّ ] : ابزار كوبيدن ؛ قسمت ميانهء گل كه معمولًا عضو تناسلى است ، شيشه كوچك . المُدْقِع - [ دقع ] : چسبيده به خاك ، خوار ، ناتوان ، فرارى ؛ « جُوعٌ مُدْقِع » : گرسنگى شديد . المُدَقَّق - [ دق ] : مفع ؛ « الْبَحْثُ المُدَّقق » بحث دقيق و پر محتوى . المُدَقَّق - [ دق ] : كسى كه در كارها دقت بسيار كند ، پژوهشگر . المَدْقُوق - [ دق ] : مفع ، كسى كه به تب دق گرفتار شده است . المِدَكّ - [ دك ] : مرد نيرومند كه محكم راه رود . و در زبان متداول به معناى ( المِتّكّ ) است . المَدْكُوس - [ دكس ] : كسى كه از بيمارى خوب شود ولى باز بيمارى به سراغ او آيد . المَدْكُوك - [ دكّ ] من الصوت : صداى گرفته شده . المُدِلّ - [ دلّ ] : فا ، كسى كه به خود اعتماد كامل دارد ، - بالشجاعة : پر جرأت ، دلير . المِدْلَاج - [ دلج ] : كسى كه عادت به راهپيمائى در شب دارد . المَدْلَبة - [ دلب ] : چنارستان - زمينى كه در آن درخت چنار بسيار باشد . المِدْلَجَة - [ دلج ] : سطل ، شيردان ، جاى شير . المُدَلَّع - [ دلع ] : كسى كه در جاه و جلال و فراخ زندگى تربيت شده باشد . المِدْلَك - [ دلك ] : ابزار مالش ، كيسه حمام . المِدْلَكَة - [ دلك ] : مرادف ( المِدْلَك ) است . المُدَلَّة - [ دله ] : كسى كه دل و عقل او بخاطر عشق و مانند آن گرفته شده باشد ، مرد كم حافظه و فراموش كار . المَدْلُوك - [ دلك ] : مفع ، مجرب و كار آزموده ، كسى كه زانوهاى او نرم و سست است ؛ « البعيرُ المَدْلُوك » : شترى كه از بسيارى سفر خسته شده باشد . المَدْلُول - [ دلّ ] : معنى و محتوى . المُدَمَّى - [ دمي ] : اسبان بسيار سرخ رنگ و مانند آن ، تير كه بر روى آن سرخي خون باشد . المِدْمَاك - ج مَدَامِيك [ دمك ] ( ب ) : ردهء سنگ و آجر در ساختمان . المُدْمَج - [ دمج ] : تير قمار .